تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند 1392 | 07:02 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی

 صدای پای بهار

برف و یخ آب شد
چشمه ‏ها شد روان

شد زمین رنگ‏رنگ
خنده زد آسمان

باز دنیای ما
شاد و پیروز شد

آمد ، آمد بهار
عید نوروز شد

پر شد از بوی گل
کوچه ‏ها ، خانه ‏ها

باز آغاز شد
رقص پروانه‏ ها

باز هم پهن شد
سفره هفت سین

سبز شد ، سرخ شد
هر کجای زمین




طبقه بندی: اشعار زیبای عید نوروز،
برچسب ها: صدای، بهار، شعر، و، اثری، زیبا،

تاریخ : چهارشنبه 14 اسفند 1392 | 07:08 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی
 

تنها که باشی

شطرنج در تمام زندگی ات رسوخ می کند..

تا یادت بماند هرگز

پایت را از بی کسی هایت دراز تر نکنی..


شطرنج یعنی

طوری محاصره می شوی

که با هر قدم،

خودت را یکبار از دست می دهی..


... باور کن...

... باور کن...


که این عشق های نصفه نیمه،

آنقدر نمی ارزند که با تقلا زدن های الکی

غـرورت را کیش و مات کنی...

و از بین ببری ارزشمندترین چیزت را




طبقه بندی: مطالب ادبی،
برچسب ها: آموزه، جمله، ناب، کیش، و، مات،

تاریخ : سه شنبه 6 اسفند 1392 | 08:51 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی
گفتم:تنهای تنهایم خدا،دستانمان هم شد جدا!

گفتی:دستان من بالاست رفیق،دستان تو رفتند کجا؟



گفتم:غمگین غمگینم خدا،جز بی کسی نیست همصدا!

گفتی:رحمت بارانم ببین،باتو شده ست یکصـــــــــــــــدا!



گفتم:محتاج محتاجم خدا،کی می رسد وقت دعا؟

گفتی:هرگه دلت خواهد مرا،تنها بگو تو،ای خــــــدا!!



گفتم:حیران حیرانم خدا،کی در کجا یابم تــــــــو را؟

گفتی:تو دریابم در دلت،احساس کنی آن دم مرا!



گفتم:شاکی شاکی ام خدا،ره وا نشد به روی ما!

گفتی:تو بندگی ام را بکن،کان ره ندارد انتــــــــــها!



گفتم:نالان نالانم خدا،پس کی کنی عهدت وفا؟

گفتی:گر تو کنی عهدت وفا،نیستم به آن من بی وفا!



گفتم:گمراه گمراهم خدا،جز تو ندارم رهنما!

گفتی:تو رو به سوی من بیا،تا که کنم دردت دوا!






پرسیدم از تو ای خدا...
عذابی هست که زن را در آن سهیم نکرده باشی؟
دردی هست که زن را به آن مبتلا نکرده باشی؟
شبی هست که او را بی خواب نکرده باشی؟
باری هست که به او تحمیل نکرده باشی؟

رنجی هست که او را در آن شریک نکرده باشی؟
و در آخر...
شکستی هست که او را با آن مواجه نکرده باشی؟
اما تو در پاسخ گفتی:
ای بنده عجول من....
قلبی رئوف تر از آنی هست که به تو هدیه کردم؟
محبتی بی ریاتر از آنی هست که در رگهایت جاری کردم؟
اشکی پاکتر از آنی هست که در چشمانت جوشاندم؟
چشمانی بی قرار تر از آنی هست که به انتظارت نشاندم؟
دلی بردبارتر از آنی هست که به تو ارزانی کردم؟

چتری وسیع تر از آنی هست که سایه بان چشمانت کردم؟
نعمتی بزرگتر از آنی هست که در زیر پاهایت گسترانیدم؟
و در آخر...
قدرتی فراتر از آنی هست که پایه زندگی کودکی باشی و من ....
به تو عطا کردم؟؟!!!






طبقه بندی: ابیاتی درباره خدا،
برچسب ها: تفکر در افریدگار، در، ابیات، و، نوشته، های، زیبا،

تعداد کل صفحات : 10 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • خرید مسکن
  • آریس پیکس
  • وبلاگ شخصی
  • جاده ماز
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic