تاریخ : پنجشنبه 1 خرداد 1393 | 02:48 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی

از بهلول پرسیدند : علت سنگینی خواب چیست؟

بهلول پاسخ داد : سبک بودن اندیشه، و هر چه اندیشه سبکتر باشد، خواب سنگینتر گردد ...




طبقه بندی: حکایت ها،
برچسب ها: داستان، بهلول، مرد، دانا،

تاریخ : چهارشنبه 27 فروردین 1393 | 08:36 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی
دریا و مرد

تنها ، و روی ساحل،
مردی به راه می گذرد.
نزدیک پای او
دریا، همه صدا.
شب، گیج در تلاطم امواج.
باد هراس پیکر
رو می کند به ساحل و در چشم های مرد
نقش خاطر را پر رنگ می کند.
انگار
هی میزند که :مرد! کجا می روی ، کجا؟
و مرد می رود به ره خویش.
و باد سرگران
هی میزند دوباره: کجا می روی ؟
و مرد می رود.
و باد همچنان...
امواج ، بی امان،
از راه میرسند
لبریز از غرور تهاجم.
موجی پر از نهیب
ره می کشد به ساحل و می بلعد
یک سایه را که برده شب از پیکرش شکیب.
دریا، همه صدا.
شب، گیج در تلاطم امواج.
باد هراس پیکر
رو می کند به ساحل و ... 



طبقه بندی: سهراب سپهری،
برچسب ها: دریا و مرد، دریا، و، مرد، سهراب، سپهری،

تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | 08:53 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی

مرد آخربین

گویند: اردشیر بابکان ، شاه ساسانی با همسر خود به خوبی رفتار نمیکرد.رفتار وی با همسرش به طوری شده بود که ، زن قصد کشتن اردشیر را کرد. روزی غذایی برای شاه آماده و به سم آغشته کرد و آن را نزد وی برد.در راه زن مراقب بود تا غذا بر زمین نریزد و نقشه اش نقشه بر آب نشود.اما زمانی که چشمانش به چشمان اردشیرافتاد ترسید و سینی غذا از دستش افتاد و غذاها برزمین ریخت.در همان زمان عقابیبر زمین نشست و گوشتهای غذا را خورد.پس از لحظه کوتاهی عقاب نقش بر زمین شد و مرد.شاه فهمید که غذا سمی بوه است ، سپس رییس موبدان را فراخواند و خشم فراوان گفت:این زن را به دست جلاد بسپار تا خون او را برزمین بریزد.موبد که میدانست اگر حرفی بزند اردشیر بیشترعصبانی میشود ، گفت:چشم قربان.سپس به همراه زن از آنجا خارج شد.در راه زن به موبد گفت:من باردار هستم.موبدبا اینکه از قبل نقشه کشیده بود تا زن را نجات دهد بیشتر به این موضوع اندیشید و زن را به روستایی دوردست برد و هر چند وقت به دیداروی میرفت.یک روز که به منزل آنها رفت دید که نوزادیدر گهواره خوابیده است.بله آن نوزاد فرزند اردشیربابکان بود.موبد کمی فکر کرد و گفت:باید نام این کودک راشاپور بگذاریم. سالها گذشت و شاپور بزرگ شد و به سنی رسید که زمان یاد گرفتن خواندن و نوشتن بود.موبد به شاپور راه و روش زندگی و دینداری را آموزش داد.بالاخره شاپور جوانی دانا و جنگجو شد.روزی اردشیر درقصر مشغول قدم زدن بود و بسیار ناراحت و مغموم بود.موبد آمد و گفت:شاهنشاها چراناراحت هستید؟ شاه گفت:حس میکنم زمان مرگ من رسیده است و من فرزندی ندارم که جانشین من شود.موبدلبخندی زد و گفت: شما فرزندی دارید به نام شاپور.شاه باتعجت و خوشحالیگفت: چگونه؟؟مگر دیوانه شده ای که این حرف را میزنی؟؟!! موبد گفت:خیر قربان، زمانی که شما امر کردید همستان را بکشم ، من فهمیدم که وی باردار است ولی نوانستم آن را به شما بگویم.اردشیر که بسار خوشنود شده بود مود را در آغوش گرفت و همراه وی به دیدارهمسر و فرزندش رفت.شاه همسرش را بخشید و همراه آنها به کاخ سلطنتی بازگشت.اردشیر از موبد قدردانی نمودو او را از ثروت بی نیاز کرد



طبقه بندی: مطالب ادبی،
برچسب ها: داستا، آخربین، مرد، حکایت، کهن، ایرانی،

  • خرید مسکن
  • آریس پیکس
  • وبلاگ شخصی
  • جاده ماز
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic