تاریخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 11:01 ق.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی

     بشنو از نی چون حکایت می کند 

از جدایی ها شکایت می کند

کز نیستان تا مرا ببریده اند

از نفیرم مرد و زن نالیده اند

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق 

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

من به هر جمعیتی نالان شدم

جزو بد حالان و خوش حالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من

ازدرون من نجست اسرار من

سر من از ناله من دور نیست

لیک چشم وگوش را آن نور نیست

آتش است این بانگ نای ونیست باد

هر که این آتش ندارد نیست باد

***

آتش عشق است کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد

نی حریف هر که از یاری برید

پرده هایش پرده های ما درید

نی حدیث راه پر خون میکند

قصه های عشق مجنون میکند

محرم این هوش جز بی هوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

در غم ما روز ها بی گاه شد

روز ها با سوز ها همراه شد

روز ها گر رفت گو رو باک نیست

تو بمان ای انکه چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد

هر که بی روزی است روزش دیر شد

در نیابد حال پخته هیچ خام

پس سخن کوتاه باید و السلام

***

بند بگسل باش آزاد ای پسر

چند باشی بند سیم وبند زر ؟!

گر بریزی بحر را در کوزه ای

چند گنجد قسمت یک روزه ای

کوزه ی چشم حریصان پر نشد

تا صدف قانع نشد پر در نشد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما

ای طبیب جمله علتهای ما

ای دوای نخوت وناموس ما

ای تو افلاطون و جالیسون ما

جسم خاک ازعشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد

بالب دمساز خود گر جفتمی

هم چو نی من گفتنی ها گفتمی

جمله معشوق و عاشق پرده ای

زنده معشوق است وعاشق مرده ای

***

چون نباشد عشق را پروای او

او چو مرغی ماند بی پر وای او

عشق خواهد کاین سخن بیرون بود

آینه غماز نبود چون بود

آینه ت دانی چرا غماز نیست؟

زانکه زنگار از رخش ممتاز نیست

بشنوید ای دوستان این داستان

خود حقیقت نقد حال ماست آن

***

ای ضیا الحق حسام الدین توی

که گذشت از مه به نورت مثنوی

 همت عالی تو ای مرتجا

می کشد این را خدا داند کجا

 گردن این مثنوی را بسته ای

میکشیآن سو که دانسته ای

مثنوی را چون تو مبدا بوده ای

گر فزون گردد تو اش افزوده ای

چون چنین خواهی خدا خواهد چنین

می دهد حق آرزوی متقین

مثنوی از تو هزاران شکر داشت

در دعا و شکر کفها بر فراشت

زانکه شاکر را زیارت وعده است

آنچنان که قرب مزد سجده است

گفت: ((و اسجد و اقترب)) یزدان ما

قرب جان شد سجده ابدان ما

گر زیارت میشود زین رو بود

نه از برای بوش و های و هوی بود

***



ادامه مطلب

طبقه بندی: اشعار با قالب مثنوی،
برچسب ها: نی نامه، قالب مثنوی، مولوی،

  • خرید مسکن
  • آریس پیکس
  • وبلاگ شخصی
  • جاده ماز
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic