تاریخ : جمعه 24 آبان 1392 | 06:08 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی
داستان گربه را دم حجله کشتن

میگویند در ایام قدیم دختری تندخو و بد اخلاق وجود داشته که هیج کس حاضر به ازدواج با او نبوده است. پس از چندی پسری از اهالی شهامت به خرج می دهد و تصمیم می گیرد که با وی ازدواج کند. بر خلاف نظر همه ، او میگوید که میتواند دخترک را رام کند. خلاصه پس از مراسم عروسی ، عروس و داماد وارد حجله میشوند و....  چند دقیقه از زفاف که میگذرد پسرک احساس تشنگی میکند . گربه ای در اتاق وجود داشته از او میخواهد که آب بیاورد. چند بار تکرار میکند که ای گربه برو و برای من آب بیاور. گربه بیچاره که از همه جا بی خبر بوده از جایش تکان نمی خورد تا اینکه مرد جوان چاقویش را از غلاف بیرون می کشد و سر از تن گربه جدا میکند. سپس رو یه دختر میکند و میگوید برو آب بیار....




طبقه بندی: مطالب ادبی،
برچسب ها: داستان گربه را دم حجله کشتن، گربه را دم حجله کشتن، داستان،

تاریخ : جمعه 24 آبان 1392 | 06:06 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی
قیمت پادشاهی
روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده. بهلول گفت: اگر در بیابانی هیچ آبی نباشد تشنگی بر تو غلبه کند و می خواهی به هلاکت برسی چه می دهی تا تو را جرئه ای آب دهند که خود را سیراب کنی؟ گفت: صد دینار طلا. 
بهلول گفت اگر صاحب آن به پول رضایت ندهد چه می دهی؟ گفت:...  نصف پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس از آنکه آشامیدی، اگر به مرض حیس الیوم مبتلا گردی و نتوانی آن را رفع کنی، باز چه می دهی تا کسی آن مریضی را از بین ببرد؟ 
هارون گفت: نصف دیگر پادشاهی خود را می دهم. بهلول گفت: پس مغرور به این پادشاهی نباش که قیمت آن یک جرعه آب بیش نیست. آیا سزاوار نیست که با خلق خدای عزوجل نیکوئی کنی؟!



طبقه بندی: مطالب ادبی،
برچسب ها: داستان قیمت پادشاهی، داستان، قیمت پادشاهی،

تاریخ : پنجشنبه 23 آبان 1392 | 04:18 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی

خانمانـسوز بود آتـش آهـی گاهـی

ناله‌ای میشکند پشت سپاهی گاهی 


گر مقـدّر بشود سـلک سـلاطین پویـد 
سالک بی خـبر خفـته براهــی گاهی 

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود 
به عزیزی رسد افتـاده به چاهی گاهی 

هستی‌ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق 
آتـش افروز شود برق نگـاهی گاهی 

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع 
رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی 

عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب 
بنشیند بر ِ گل، هرزه گیـاهی گاهی 

چشـم گریـان مرا دیدی و لبخـند زدی 
دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی 

اشک در چشـم، فریبـنده‌ترت میـبینـم 
در دل موج ببـین صورت ماهی گاهی 

زرد رویـی نبـود عیـب، مرانم از کوی 
جلـوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی 

دارم امیّـد که با گریه دلـت نرم کنـم 
بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی 

معینی کرمانشاهی



طبقه بندی: مطالب ادبی،
برچسب ها: قصه، یوسف، داستان، نظم، اتش، اه،

تعداد کل صفحات : 6 :: ... 2 3 4 5 6

  • خرید مسکن
  • آریس پیکس
  • وبلاگ شخصی
  • جاده ماز
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic