"داستان دزدی که حفره می کند و می گفت دهل میزنم"

این مثل بشنو که شب دزد عنیذ

در بن دیوار حفره می برید   

نیم بیداری که او رنجور بود  

طق طق آهسته اش را می شنود

رفت بر بام و فرو آویخت سر 

گفت اورا: در چه کاری ای پدر

خیر باشد نیمه شب چه می کنی؟

تو کیی؟گفت:دهل زن ای سنی  

در چه کاری؟گفت: می کوبم دهل

گفت: کو بانگ دهل ای بوسبل   

گفت: فردا بشنوی این بانگ را   

نعره ی یاحسرتا یا ویلنا           

من چو رفتم بشنوی تو بانگ دهل 

آن زمان واقف شوی بر جزء کل


                 منبع:((مثنوی مولانا: دفتر سوم)) 




طبقه بندی: مطالب ادبی،
برچسب ها: داستان، دزد، حفره، کن، و، دهل، زن،

تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | 02:15 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی
"داستان کلیسای حافر"

روزی در یکی از مجالس یزید بن معاویه(علیه لعنه العذاب) سفیری از طرف پادشاه کشور روم به پیش آن لعین آمده بود. اتفاقا در آن روز سر مبارک آقا اباعبدالله(ع) در ظرفی مقابل آن ملعون شراب خوار بود. سفیر روم از یزید ملعون سوال کرد:((ای یزید این سر متعلق به چه کسی است؟)) آن لعین سگ باز پاسخ داد:(( این سر متعلق به حسین بن علی(ع) و نوه ی رسول خداست.)) آن مرد گفت:((نفرین بر تو باد که فرزند پیغمبر خود را میکشی.)) سپس آن نصرانی به یزید ملعون گفت:(( ای یزید آیا تا به حال ماجرای کلیسای حافر را شنیده ای؟)) آن ملعون از خدا بی خبر گفت:((بگو تا بشنویم.)) سفیر گفت:(( میان سرزمین عمان و چین دریایی است که یک سال راه مسافت دارد در آن جا هیچ شهر و دیاری نیست جز یک شهر که بزرگترین شهر روی زمین می باشد. در این شهر کلیساهای زیادی وجود دارد که بزرگترین آن ها کلیسای حافر می باشد. در محراب این کلیسا حقه ای از طلا آویخته شده و در میان آن حقه ناخنی وجود دارد که می گویند این ناخن متعلق به الاغی است که حضرت عیسی بر روی آن سوار میشده! هر ساله عده ی زیادی از مسیحیان به آن کلیسا آمده و اطراف آن حقه طواف میکنند.آری نصرانی این گونه رفتار میکند ولی شما نوه ی پیامبر خود را می کشید.)) یزید(علیه لعنه العذاب) گفت:(( این مسیحی را بکشید!)) سپس نصرانی شهادتین را بر زبان خود جاری ساخت و مسلمان گشت و بر بالای سر آن ظرف رفته راس مبارک آقا اباعبدالله را بر سینه چسبانید تا زمانی که به درجه ی رفیع شهادت نایل شد.((رحمت خدابر او باد و لعنت تمامی موجودات بر آل ابوسفیان.انشاءالله))


              منبع:((لهوف سیدبن طاووس(ره) در باب:حوادث پس از شهادت))




طبقه بندی: مطالب ادبی،
برچسب ها: داستان، کلیسای، حافر،

تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | 02:09 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی
"دزد استخوان"


مردی با همسایه ی خود  دشمن شده بود..از او پرسیدند:((چرا با همسایه ات دشمنی میکنی؟)) گفت:((چند روز پیش مهمانی برایم رسیده بود.برای او سر بریان گوسفند خریدم.مهمان خورد و رفت. من هم برای کوری چشم دشمنانم استخوان های آن را به دیوار خانه ام آویزان کردم.همسایه استخوانها را برداشته و بر سر در خانه ی خود آویزان کرد.او می خواهد به مردم بفهماند که سر بریان را او خریده نه من.به خاطر همین است که با او دشمنم!))

                                     منبع:((جوامع الحکایت))




طبقه بندی: مطالب ادبی،
برچسب ها: داستان، دزد، استخوان،

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6

  • خرید مسکن
  • آریس پیکس
  • وبلاگ شخصی
  • جاده ماز
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic