تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | 01:47 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی
یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد وشب خیز بودمی و مولع زهد و پرهیز. شبی در خدمت پدر رحمت الله علیه نشسته بودم و همه ی شب را دیده بر هم نبسته و مصحف عزیز بر کنار گرفته و طایفه ای گرد ما خفته. پدر را گفتم:((از اینان یکی سر بر نمی دارد که دو گانه ای بگزارد چنان خواب غفلت برده اند که گویی نخفته اند که مرده اند.)) گفت:((ای جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن است که در پوستین خلق افتی.))


                                            منبع:((گلستان سعدی: در اخلاق درویشان))



طبقه بندی: مطالب ادبی،
برچسب ها: حکایت، از، گلستان، سعدی،

تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | 01:43 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی
پدری با پسری گفت به قهر       

که تو آدم نشوی جان پدر          

حیف از آن عمر که ای بی سرو پا

در پی تربیتت کردم سر           

دل فرزند از این حرف شکست     

بی خبر از پدرش کرد سفر        

رنج بسیار کشید و پس از آن        

زنده گشت به کامش چو شکر     

عاقبت شوکت والایی یافت           

حاکم شهر شد و صاحب زر       

چند روزی بگذشت و پس از آن     

امر فرمود به احضار پدر            

پدرش آمد از راه دراز               

نزد حاکم شد و بشناخت پسر         

پسر از غایت خودخواهی و کبر     

نظر افکند به سراپای پدر             

گفت گفتی که تو آدم نشوی            

تو کنون حشمت و جاهم بنگر         

پیر خندید و سرش داد تکان           

گفت این نکته برون شد از در         

من نگفتم که تو حاکم نشوی            

گفتم آدم نشوی جان پدر 


منبع:((نفهات الانس جامی))       




طبقه بندی: مطالب ادبی،
برچسب ها: حکایت، ادبی،

تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | 01:34 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی
آورده اند که شیخ جنید بغدادی به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او می رفتند شیخ از احوال بهلول پرسید . مریدان گفتند او مرد دیوانه ای است . شیخ گفت او را طلب کنید و بیاورید که مرا با او کار است . تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند و شیخ را پیش بهلول بردند . چون شیخ پیش او رفت دید که خشتی زیر سر نهاد و در مقام حیرت مانده شیخ سلام نمود بهلول جواب او را داد و پرسید کیست ؟ گفت من جنید بغدادی ام بهلول گفت تو ای ابوالقاسم که مردم را ارشاد می کنی آیا آداب غذا خوردن خود را می دانی ؟ گفت : بسم الله می گویم و از جلوی خود می خورم . لقمه کوچک برمی دارم . به طرف راست می گذارم آهسته می جوم و به لقمه دیگران نظر نمی کنم . در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی شوم .هر لقمه که می خورم الحمد لله می گویم و در اول و آخر دست می شویم . بهلول برخواست و گفت : تو می خواهی مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز آداب غذا خوردن خود را نمی دانی و به راه خود رفت . پس مریدان شیخ گفتند یا شیخ این مرد دیوانه است . جنید گفت : دیوانه ای است که به کار خویشتن هشیار است و سخن راست را از او باید شنید و از عقب بهلول روان شد و گفت مرا با او کار است . چون بهلول به خرابه ای رسید باز نشست . بهلول باز از او سوال نمود تو که آداب طعام خوردن خود رانمی دانی آیا آداب سخن گفتن خود را می دانی ؟ گفت : سخن به قدر اندازه میگویم و بی موقع و بی حساب نمی گویم و به قدر فهم مستمعان می گویم و خلق خدا را به خدا و رسولش دعوت می نمایم . چندان سخن نمی گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می کنم پس هرچه تعلق به آداب کلام داشت بیان نمود . بهلول گفت : چه جای طعام خوردن که سخن گفتن نیز نمی دانی . پس برخواست و به راه خود برفت . 
مردیان شیخ گفتند این مرد دیوانه است تو از دیوانه چه توقع داری . جنید گفت : مرابا او کار است شما نمی دانید . باز به دنبال او رفت تا به بهلول او رسید . بهلول گفت تو از من چه میخواهی تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی دانی آیا آداب خوابیدن خود را می دانی ؟ گفت آری می دانم . چون از نماز عشا فارغ می شوم داخل جامه خواب می گردم پس آنچه آداب خوابیدن بود که از بزرگان دین رسیده بیان نمود . 
بهلول گفت : فهمیدم که آداب خوابیدن هم نمی دانی خواست برخیزد جنید دامنش را گرفت و گفت ای بهلول من نمی دانم تو قربه الی الله مرا بیاموز . گفت تو ادعای دانایی می کردی ؟ شیخ گفت : اکنون به نادانی خود معترف شدم . بهلول گفت : اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل شام خوردن آن است که لقمه حلال را باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جای آوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل می شود . و در سخن گفتن باید اول دل پاك باشد و نیت درست باشدو آن سخن گفتن برای رضای خدا باشد و اگر برای غرضی یا برای امور دنیوی باشد یا بیهوده و هرزه باشد به هر عبارت که بگویی وبال تو باشد پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکتر باشد و در آداب خوابیدن اینها که گفتی فرع است . اصل این است که در دل تو بغض و کینه و حسد مسلمانان نباشد . حب دنیا و مال در دل تو نباشد و در ذکرحق باشی تا به خواب روی . جنید دست بهلول را بوسید و او را دعا کرد و مریدان که حال او را بدیدند که او را دیوانه می دانستند خود را و عمل خود را فراموش کردند و از سر گرفتند . نتیجه آن است که هر فرد بداند از آموختن آن چیزی که نمی داند ننگ و عار نباید داشت، چنانچه شیخ جنید از بهلول آداب خوردن ، سخن گفتن و خوابیدن را آموخت .

                                          منبع:{{بحار الانوار جلد5 }}




طبقه بندی: مطالب ادبی،
برچسب ها: حکایت، بهلول، شیخ، جنید، بغدادی،

تعداد کل صفحات : 4 :: 1 2 3 4

  • خرید مسکن
  • آریس پیکس
  • وبلاگ شخصی
  • جاده ماز
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات