تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | 08:56 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی

گرشاسب:

گرشاسب پهلوانی است که به دوران کهن ایران تعلق دارد.افسانه های مربوط به این پهلوان وارد روایات دینی شده و رنگ زرتشتی به خود گرفته است.گرشاسب در ادبیات اوستایی ملقب به سام است ، به همین جهت در ادبیات پهلوی نیزاو را سام نامیده اند.گرشاسب پسر ثریته است و دو پسر بهنامهای اوروخشیه و گرشاسب دارد.گرشاسب دشمنان زیادی داشت که اکثرا از دیوها بوده اند.وی زمانی مجبور شد با عناصر طبیعت بجنگد، چون هنگامی که اهریمن به باد گفت: گرشاب را ببین که چگونه در برابر تو می ایستد.باد برآن شد تا گرشاسب را تباه کند. باد سهمگین شروع به وزیدن کرد درختان را از ریشه کند و کوه ها را متلاشی کرد ولی گرشاسب همچنان استوار ماند.گرشاسب باد را مغلوب نمود و آن را به درون زمین فرستاد.طبق بندهش اوستا او ابتدا بیمرگ آفریده شده است اما به دلیل ارتکاب گناه اورمزد اورا از این حالت خارج نمود.ماجرا ازاین قرار بود که گرشاسب عاش دیوزنی به نام خن ثئیتی  میشود که در دربار ((پیت اون)) شاهزاده ای که گرشاسب  او راکشته بود می زیست. او تحت تاثیر این دیوزن بت پرست شد و یکباره نگهداری آتش مقدس را ازیاد برد.سرانجام در دشت کابل نوهین تورانی تیری به گرشاسب می زند و او به خواب عمیقی میرود.گرشاسب تا پایان دنیا در خواب می ماند و از آن پس فره کیانی و نه هزار و نهصد و نود و نه فروهر از او حفاظت می کنند. تا اینکه در پایان جهان ضحاک زنده مشود و از کوه دماوند که در آن زندانی بود می گریزد و شروع به تخریب دنای نیکو میکند. ویهمه چیز از جمله یک سوم مردم و چهارپایان و گیاهان را از بین میبردسرانجام اورمزد به سروش ماموریت می دهد تا گرشاسب را از خواب بیدار کند.سروش سه بار گرشاسب را صدا میزند و در چهارمین بار گرشاسب بیدار میشود و به جنگ ضحاک می رود.او باگرز معروفش سر ضحاک را خرد می کند و جهان را از وجود وی پاک میکند.




طبقه بندی: مطالب ادبی،
برچسب ها: داستان، های، کهن، ایرانی، از، گرشاسب، پهلوان،

تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | 08:53 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی

مرد آخربین

گویند: اردشیر بابکان ، شاه ساسانی با همسر خود به خوبی رفتار نمیکرد.رفتار وی با همسرش به طوری شده بود که ، زن قصد کشتن اردشیر را کرد. روزی غذایی برای شاه آماده و به سم آغشته کرد و آن را نزد وی برد.در راه زن مراقب بود تا غذا بر زمین نریزد و نقشه اش نقشه بر آب نشود.اما زمانی که چشمانش به چشمان اردشیرافتاد ترسید و سینی غذا از دستش افتاد و غذاها برزمین ریخت.در همان زمان عقابیبر زمین نشست و گوشتهای غذا را خورد.پس از لحظه کوتاهی عقاب نقش بر زمین شد و مرد.شاه فهمید که غذا سمی بوه است ، سپس رییس موبدان را فراخواند و خشم فراوان گفت:این زن را به دست جلاد بسپار تا خون او را برزمین بریزد.موبد که میدانست اگر حرفی بزند اردشیر بیشترعصبانی میشود ، گفت:چشم قربان.سپس به همراه زن از آنجا خارج شد.در راه زن به موبد گفت:من باردار هستم.موبدبا اینکه از قبل نقشه کشیده بود تا زن را نجات دهد بیشتر به این موضوع اندیشید و زن را به روستایی دوردست برد و هر چند وقت به دیداروی میرفت.یک روز که به منزل آنها رفت دید که نوزادیدر گهواره خوابیده است.بله آن نوزاد فرزند اردشیربابکان بود.موبد کمی فکر کرد و گفت:باید نام این کودک راشاپور بگذاریم. سالها گذشت و شاپور بزرگ شد و به سنی رسید که زمان یاد گرفتن خواندن و نوشتن بود.موبد به شاپور راه و روش زندگی و دینداری را آموزش داد.بالاخره شاپور جوانی دانا و جنگجو شد.روزی اردشیر درقصر مشغول قدم زدن بود و بسیار ناراحت و مغموم بود.موبد آمد و گفت:شاهنشاها چراناراحت هستید؟ شاه گفت:حس میکنم زمان مرگ من رسیده است و من فرزندی ندارم که جانشین من شود.موبدلبخندی زد و گفت: شما فرزندی دارید به نام شاپور.شاه باتعجت و خوشحالیگفت: چگونه؟؟مگر دیوانه شده ای که این حرف را میزنی؟؟!! موبد گفت:خیر قربان، زمانی که شما امر کردید همستان را بکشم ، من فهمیدم که وی باردار است ولی نوانستم آن را به شما بگویم.اردشیر که بسار خوشنود شده بود مود را در آغوش گرفت و همراه وی به دیدارهمسر و فرزندش رفت.شاه همسرش را بخشید و همراه آنها به کاخ سلطنتی بازگشت.اردشیر از موبد قدردانی نمودو او را از ثروت بی نیاز کرد



طبقه بندی: مطالب ادبی،
برچسب ها: داستا، آخربین، مرد، حکایت، کهن، ایرانی،

تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 | 08:53 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی

غرور عابد

روزی حضرت عیسی از صحرایی می‌گذشت.
در راه، به عبادت‌گاه عابدی رسید و با او مشغول سخن گفتن شد.

در این هنگام، جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آن جا می‌گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت:

«خدایا! من از کردار زشت خویش شرمنده‌ام، اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر!»

چشم عابد که بر جوان افتاد، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‌کار محشور مکن!»

در این هنگام خدای برترین به پیامبرش وحی فرمود که: «به این عابد بگو ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با آن جوان محشور نمی‌کنیم. چه، او به دلیل توبه و پشیمانی، اهل بهشت است و تو، به علِّت غرور و خودبینی، اهل دوزخ!»




طبقه بندی: مطالب ادبی،
برچسب ها: داستان، کهن، ایرانی، خرور، عابد،

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • خرید مسکن
  • آریس پیکس
  • وبلاگ شخصی
  • جاده ماز
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات