ز دلم آمده در پیچ و تاب
انقلب ینقلب انقلاب
همچو گیاه لب آب روان
اضطرب یضطرب اضطراب
آتش عشق است که در اصل و فرع
التهب یلتهب التهاب
نور خداییست که در شرق و غرب
انشعب ینشعب انشعاب
آب حیاتست که در جزء و کل
انسحب ینسحب انسحاب
شک که دل موهبت عشق را
اتهب یتهب اتهاب
از سر شوق است که اشک بصر
انحلب ینحلب انحلاب
صنع نگارم بنگر بى حجاب
رحتجب یحتجب احتجاب
سر قدر از دل بى قدر دون
اغترب یغترب اغتراب
آمُلیا موعد پیک اجل
اقترب یقترب اقتراب


منبع حکیمانه



طبقه بندی: اشعار عرفانی،
برچسب ها: گزیده اشعار علامه حسن زاده آملی، شعر زیبای علامه حسن زاده آملی، اشعار عرفانی، اشعار عارفانه علامه حسن زاده آملی، شعر پیچ و تاب علامه حسن زاده آملی،

تاریخ : پنجشنبه 7 فروردین 1393 | 01:38 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی
دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز
دل غمزده‌ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی
جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود می‌دانست
و آتش چهره بدین کار برافروخته بود
گر چه می‌گفت که زارت بکشم می‌دیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین می‌زد و آن سنگین دل
در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

منبع حکیمانه



طبقه بندی: اشعار عرفانی،
برچسب ها: گزیده اشعار حافظ، زیباترین غزل حافظ، اشعار عرفانی، اشعار عاشقانه، بهترین شعر حافظ،

تاریخ : چهارشنبه 6 فروردین 1393 | 12:31 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی


گلچین غزلیات هوشنگ ابتهاج

رحیل

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت 
 
دیدیم کزین جمع پرکنده کسی رفت 
 
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ 
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت 
 
آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند 
 
وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت 
از پیش و پس قافله ی عمر میدنیش 
گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت 
 
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم 
 
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت 
 
رفتی و فراموش شدی از دل دنیا 
 
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت 
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد 
 
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت 
 
این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست 
 
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

هنر گام زمان

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است 
 
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است 
 
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری 
 
دانی که رسیدن هنر گام زمان است 
 
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
 
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است 
 
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود 
 
دریا شود آن رود که پیوسته روان است 
 
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند 
 
بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است 
 
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه 
 
این دیده از آن روست که خونابه فشان است 
دردا و دریغا که در این بازی خونین 
 
بازیچه ی ایام دل آدمیان است 
 
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت 
 
این دشت که پامال سواران خزان است 
 
روزی که بجنبد نفس باد بهاری 
 
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است 
 
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی 
 
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است 
 
از داد و داد آن همه گفتند و نکردند 
 
یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است 
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری 
 
این صبر که من می کنم افشردن جان است 
 
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود 
گنجی ست که اندر قدم راهروان است



ادامه مطلب

طبقه بندی: اشعار عرفانی،
برچسب ها: اشعار عرفانی، گلچین غزلیات هوشنگ ابتهاج،

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

  • خرید مسکن
  • آریس پیکس
  • وبلاگ شخصی
  • جاده ماز
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات