تاریخ : چهارشنبه 18 تیر 1393 | 01:37 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی

نان و گُل

او دست هایی مهربان داشت

پروانه ها را پر نمی داد

او شمع مردم بود و اشکش

بوی گل و پروانه می داد

او خوب بود، او نان خودرا

با دیگران تقسیم می کرد

او با خدا بود و خودش را

تنها به او تسلیم می کرد

نان و گُل و خواب و خدا را

تنها برای خود نمی خواست

با این همه می دید بر خاک

مانند کوهی تک و تنهاست

او مثل خورشید جهان تاب

تا آخرین لحظه درخشید

تا این که جان خودش را هم

مانند نان خویش بخشید

محمد کاظم مزینانی



طبقه بندی: مطالب ادبی،
برچسب ها: نان و گُل،

تاریخ : چهارشنبه 18 تیر 1393 | 01:24 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی
مولوی در دفتر دوم مثنوی درباره پنهان بودن شب قدر می‌گوید:این پنهانی برای آن است که جوینده، شب های بسیاری را به عبادت به صبح برساند و از این راه به چشمه حقیقت دست یابد.

به گزارش خبرگزاری فارس، در اشعار شعرای پارسی گو نمونه های قابل توجهی از اشارات ایشان به شب قدر وجود دارد.بیشترین و دلکش ترین اشعار در ثنای رمضان و روزه را در شعر مولانا می توان یافت. به همان قیاس بیشترین اشعاری که در آن ذکری از شب قدر رفته است نیز در سخن مولانا جلال الدّین محمّد بلخی نهفته است. مولانا در غزلی با ردیف " زنهار مخسب امشب " مخاطب خویش را به بیداری تا سحر در شب قدر فرا می خواند:

مهمان توام اى جان زنهار مخسب امشب

اى جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب

روى تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد

اى شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب

اى سرو دو صد بستان آرام دل مستان

بردى دل و جان بستان زنهار مخسب امشب

اى باغ خوش خندان بی تو دو جهان زندان

آنى تو و صد چندان زنهار مخسب امشب




ادامه مطلب

طبقه بندی: مطالب ادبی،
برچسب ها: شعر، مولوی، مثنوی، امشب عجبست اى جان گر خواب رهى یابد،

تاریخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 10:59 ق.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی

"داستان شعری که گفته بودی برایم بنویس" آخرین کار از مجموعه ده داستانک است که از اوایل سال هشتاد به شکل پراکنده نوشته شده، در واقع این کارها طرح‌هایی برای نوشتن نمایشنامه بوده که یا شکل نگرفته و یا اینکه مانده تا بماند تا سالهایی که هنوز نیامده ...

شعری را که گفته بودی برایم بنویس می‌نویسم، روی زمین ذهنم که هنوز پوشیده از برف آن سالهایی‌ست که برای اولین‌بار شعری برایت نوشته بودم، شعری که روی آسمان نوشتمش‌، آسمانی که آن روزها باورش داشتم، اما پر از ابرهای سیاهی شد که هنوز بیتوته‌ کرده‌اند روی سرمان. مثل همیشه شعرم به سر نمی‌رسد و وقتی می‌خواهم با همان سه نقطه همیشگی کلاغ قصه‌های شعرم را به خانه‌اش برسانم؛ مترسکی که تو خودت لباس‌هایش را دوخته‌ای، همان کلاهی که من بر سرش گذاشته‌ام را به باد می‌دهد و یکباره به دنبال کلاغ می‌افتد و کلمه به کلمه شعرم را زیر چکمه‌های همان سربازی که از جنگ فرار کرده و لباس‌های مترسک را پوشیده بود و چکمه‌هایش را کنار پای مترسک انداخته بود، لگدمال می‌کند و برای اینکه کلاغ بترسد، فریادزنان با همان چکمه‌ها روی سر کلمه‌ها می‌کوبد و فریاد می‌کشد، تا جایی که از شعری که گفته بودی برایم بنویس چیزی نمی‌ماند، فقط یک کلمه می‌ماند که از ترس مترسک، زیر بارش برفی دوباره، کلاه را روی سرش کشیده و دارد می‌لرزد. مترسک همچنان با نگاهش کلاغ را دنبال می‌کند که هنوز به خانه‌اش نرسیده و خسته از همه قصه‌هایی که به سر رسیده‌اند، بال‌بال می‌زند و من تمام تلاشم این است ببینم آن کلمه چه کلمه‌ایست، اما سرم را نمی‌توانم تکان بدهم، کمرم انگار له شده، فقط رو به کلمه با تمام توانم می‌گویم اگر زنده ماند داستان شعری را که گفته بودی برایم بنویس را برایت تعریف کند، که کلاه را از سرت برداشته و به طرفم می‌آیی و...

ده داستانکمحسن عظیمی. ژانویه 2009 سایت اثر




طبقه بندی: مطالب ادبی،
برچسب ها: داستان شعری، ارسال آثار،

تعداد کل صفحات : 64 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • خرید مسکن
  • آریس پیکس
  • وبلاگ شخصی
  • جاده ماز
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic