تاریخ : دوشنبه 23 تیر 1393 | 11:28 ق.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی

بوى نسیم

شاعر : فائز شوشترى

 

فصل بهار آمد و عالم معطر است

بوى نسیم صبح بسى روح پرور است

گویا ز خلد مى ‏وزد این باد مشكبیز

كاین سان دماغ ابر ز بوى خوش‏تر است

هم این زمین مرده شده احیا ز فیض او

هم این جهان پیر، جوان بار دیگر است

چندان نموده عقد عقد جواهر نثار یار

كز فیض او فضاى زمین، پر ز گوهر است

گستره است فرش ز مرد به صحن باغ

دهقان باغ را ندانم چه بر سر است

در بزم بلبل آمد گل، باز بى نقاب

اما به سوز حسن رخش طرفه چادر است

نرگس گشوده چشم تماشا به روى گل

سوسن به صد زبان، پى مدحش ثناگر است

بنگرد مى به شاخه نیلوفر از شعف

در پیچ و خم، چو زلف عروسان دلبر است

ریحان تو گویى آمده از خطّه خطا

مجموع بار او همه از مشك اسفر است

در پاى قصر گل زده خوش خیمه نسترن

گویا طلب نموده چه درویش بر در است

از صوت سار و صلصل و بلبل، به گلستان

چشم حسود كور و همى گوش او كر است

با صد نوا به شاخ گل ارغوان، هزار

طوطى به نعمه بر سر شاخ صنوبر است

من هم زبان گشوده به مدح شهنشهى

كو بر علم حجله موجود، بائر است

نور خدا، امام هدى، باقر العلوم

هادى دین و وارث علم پیمبر است

بابش على و جد كبارش بود حسین

زین العابد را پسر و باب جعفر است

كى عقل مى‏ رسد به در قصر قدر او

جایى كه عشق، مات رخ آن فلك فر اشت

در جاه و رتبه صد چو سلیمان، به عّز و جاه

در زیر بال طایرى از كویش اندر است

هم لطف اوست مونس یونس، به بطن حوت

هم در طریق، هادى خضر و سكندر است

نعلین مصطفى است به پایش كه عروج

كو قصر جاه و رتبه ‏اش از عرش برتر است

دراعه و قار على هم بر دوش اوست

به تاركش ز نور حسینى هم افسر است

در پیش حر جود و سخایش كجا و كى

بحر محیط قلزم و عمان برابر است

مفتاح قفل گنج سعادت، به دست ست

بر پا از او بناى شفاعت، به محشر است

كى با شهان، گداى درش را مثل زنم

چون بر در گداى درش، صد چو قیصر است

مى ‏خواست تا هشام، حقیرش كند ز كین

با علم آنكه حجت خلاق اكبر است

وقتى طلب نمود به بزم خود آن لعین

كو ایستاده با همه اعیان برابر است

تیر و كمان، بهانه خود ساخت آن شقى

با آن عناها كه به قلبش مخمر است

گفتا كمان كشى نبود كار هر كسى

چون كار آزموده یلان دلاور است

شاها تو چون به علم كما ندار اكملى

اكنون كمان و تیر در این بزم حاضر است

باید كمان كشى بنشان تا كه بنگرم

فضل و هنر، به شان كه امروز در خور است

تیر تو چون ز تیر قضا مى‏ برد گرو

چشمم به چوب و تیر تو شایق چه منظر است

مولاى دین، ز خصم دنى، عذر خواست لیك

راضى نشد ز بغض كه جانش در آذر است

آنكه فكند تیر پس آن شاه بر نشان

با آنكه تیر از پى حكمش چه چاكر است

با سوزن قضا، به دل خال آن چنان

پیوسته دوخت تیر، كه دور از تصور است

نه جوب تیر، دوخت به بالاى یكدیگر

آنسان كه ذهن و عقل، ز ادراك قاصر است

هر كس كه دید گفت تعالى از این هنر

این دست، دست قدرت خلاق اكبر است

دست ولى خالق كون و مكان بود

تیر این چنین، به راست ى از دست داور است

اما به حیرتم ز چه آن شه به كربلا

مغلوب كوفیان شریر ستمگر است

همراه باب خویش برندش به شهر شام

بر چشم شامیان، چو اسیران مضطر است

با آنكه خود مروج دین خدا بود

با آنكه نور دیده زهراى اطهر است

گاهى به شهر كوفه و گاهى به شهر شام

گه در خرابه، گاه به زندان بى در است

گاهى ز ابتلاى پدر، مى‏ زند به سر

گه فكر دستگیرى آل پیمبر است

فائز ز سوز ماتم او دم مزن دگر

كز آه آتشین تو عالم در آذر است



طبقه بندی: اشعار مدح و مصیبت امام محمد باقر،
برچسب ها: بوى نسیم، فصل بهار آمد و عالم معطر است، شاعر : فائز شوشترى،

تاریخ : دوشنبه 23 تیر 1393 | 11:26 ق.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی

لواى حضرت باقر علیه السلام

شاعر : حسن فرح بخشیان (ژولیده نیشابورى)


دلم پر مى ‏زند امشب براى حضرت باقر

كه گویم شرحى از وصف و ثناى حضرت باقر

ندیده دیده ى گیتى به علم و دانش و تقوا

كسى را برتر و اعلم به جاى حضرت باقر

ز بهر رفع حاجات و نیاز خویش گردیده

سلاطین جهان یكسر گداى حضرت باقر

زبان از وصف او لكن، قلم از مدح او عاجز

كه جز حق كس نمى ‏داند بهاى حضرت باقر

نزاید مادر گیتى ز بهر خدمت مردم

به جود و بخشش و لطف و سخاى حضرت باقر

به ذرات جهان یكسر بود او هادى و رهبر

كه جان عالمى گردد فداى حضرت باقر

برو كسب فضیلت كن چو مردان خدا اى دل

ز بحر دانش بى منتهاى حضرت باقر

اگر گردد شفیع ما بنزد خالق یكتا

بهر هر دردى شفا بخشد دعاى حضرت باقر

ز اندوه و غم و محنت بود آسوده و راحت

بزیر سایه و تحت لواى حضرت باقر




طبقه بندی: اشعار مدح و مصیبت امام محمد باقر،
برچسب ها: لواى حضرت باقر علیه السلام، شاعر : حسن فرح بخشیان (ژولیده نیشابورى)، دلم پر مى ‏زند امشب براى حضرت باقر،
دنبالک ها: م،

تاریخ : دوشنبه 23 تیر 1393 | 11:25 ق.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی
امام باقر(ع)-مدح و شهادت
ای جان‌ِ جهان امام باقر
وی قبلۀ جان امام باقر
وی کهف امان امام باقر
وی فوق بیان امام باقر
وی نور عیان امام باقر
مولای زمان امام باقر
تو باقر علم کبریایی
تو آینۀ خدا نمایی
تو قبلۀ جانِ انبیایی
حق است که حجت خدایی
ما یکسره درد و تو دوایی
ما جسم و تو جان امام‌ باقر
تو مظهر رب‌ العالمینی
تو هستی زین ‌العابدینی
عیسای مسیح آفرینی
سر تا قدم آیت مبینی
سلطان جهان، امام دینی
در کون و مکان امام باقر
ای دوستی تو اعتبارم
من آرزوی مدینه دارم
تا روی به درگه تو آرم
تا چهره به تربتت گذارم
شاید به بقیع، جان سپارم
با اشک روان امام باقر
ای قلۀ عرش، خاک پایت
ای جان جهانیان فدایت
گل‌واژۀ وحی در صدایت
تو پادشهی و ما گدایت
چشم همه بر در سرایت
از پیر و جوان امام باقر
افسوس که حرمتت دریدند
بعد از نبی از شما بریدند
در شام، غریبی تو دیدند
ننگ ابدی به خود خریدند
بر قتل تو نقشه‌ها کشیدند
پنهان و عیان امام باقر
بودی ز حقوق خویش محروم
تا شد جگرت به زهر، مسموم
با یاد تو ای امام مظلوم
گردید قلوب شیعه مغموم
از قبر غریب توست معلوم
صد رنج نهان امام باقر
گریه به عزای تو ثواب است
دل‌ها ز مصیبتت کباب است
قبر تو میان آفتاب است
از کینۀ دشمنان خراب است
این حرمت آل بوتراب است؟!
کی بود گمان امام باقر
تو جور و جفای شام دیدی
خاکستر و سنگ و بام دیدی
بر نیزه سر امام دیدی
خوشحالی خاص و عام دیدی
بیداد و ستم مدام دیدی
از خرد و کلان امام باقر
ای وصف تو بار نخل «میثم»
وی خاک رهت به زخم، مرهم
وی ریزه‌خور عطات، آدم
وی لطف و کرامتت مسلّم
در حشر ز آتش جهنم
ما را برهان امام باقر



طبقه بندی: اشعار مدح و مصیبت امام محمد باقر،
برچسب ها: امام باقر(ع)، مدح و شهادت،

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

  • خرید مسکن
  • آریس پیکس
  • وبلاگ شخصی
  • جاده ماز
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic