تاریخ : دوشنبه 12 خرداد 1393 | 02:02 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی
در تشنگی سراب به دردی نمیخورد
تنها خیال آب به دردی نمیخورد
حرفی بزن که اشک مرا در بیاوری
این جام بی شراب به دردی نمیخورد
باید به زیر نور بزرگان جلوس کرد
در سایه آفتاب به دردی نمیخورد
از این به بعد معطل این دل نمیشوم
این خانه ی خراب به دردی نمیخورد
از منظر نگاه شما جلوه دیدنی است
عکس بدون قاب به دردی نمیخورد
جان مرا بگیر ولی گریه را نگیر
چشمه بدون آب به دردی نمیخورد
چشمی بده که قلب مرا زیر و رو کند
گریه مرا کنار تو با آبرو کند
**
ما را به جز هوای شما پر نمیدهند
ما را به جز برای شما سر نمیدهند
بال وبال مانع اوج است پس اگر
بالم نمیدهند چه بهتر نمیدهند
گاهی کنار دلبریت جبر لازم است
دل را به اختیار به دلبر نمی دهند
جبریل هم به قبه ی تو ره نیافته
معراج را به غیر پیمبر نمیدهند
آنجا که میل یار اسیری دلبرست
در بند میروند ولی سر نمیدهند
ایرانیان به هیچ بزرگ قبیله ای
جز خاندان فاطمه دختر نمیدهند
تا زنده ایم ترک ولایت نمیکنیم
با غیر آل فاطمه وصلت نمیکنیم
هر دیده ای به دیده ی گریان نمیرسد
فصل خزان به فصل بهاران نمیرسد
در بین گریه حاصل ما رشد میکند
باران بدون سیل به پایان نمیرسد
یکجا اگر تمامی خلقت گدا شود
نقصی به آستان کریمان نمیرسد
روزی ما کم است که مصحف نخوانده ایم
عیب از کریم نیست که مهمان نمیرسد
بفرست سمت دشت غلام سیاه را
یک چند وقتی است که باران نمیرسد
کیسه بدوشی تو اگر کار هر شب است
این پینه های شانه به درمان نمیرسد
ما مستمند کیسه ی خیراتی تو ایم
ذاتا فقیر آن کرم ذاتی تو ایم
آقای من حریم تو از عرش بر تر است
با اینکه خاکی است بهشت معطر است
عادت نموده ایم به این گنبدی که نیست
حیف از حریم تو که بدون کبوتر است
فرصت غنیمت است ابو حمزه ای بخوان
امشب برای پاکی این قوم بهتر است
با تربت حسین به تسبیح می رسیم
این تربت حسین عجب بنده پر ور است
اول فدایی قدمت مادر تو بود
پس مادرت به تو ز همه با وفا تر است
تو یادگار فاطمه بودی برای او
حالا که شد فدای تو عالم فدای او
یعقوب کربلا چه قدر گریه میکنی
از صبح زود تا به سحر گریه میکنی
یعقوب را که غصه ی یوسف شکسته کرد
داری برای چند نفر گریه میکنی
وقتی که چشمهات می افتد به معجری
حق داری ای عزیز اگر گریه میکنی
این طفل را به جان خودت اب داده اند
دیگر چرا میان گذر گریه میکنی
از صبح تا غروب فقط نیزه میزدند
داری به قتل صبر پدر گریه میکنی
چشمت چرا ضعیف شده بی رمق شده
یعقوب کربلا چقدر گریه میکنی
بادیدن اسیر کجا میرود دلت
بادیدن فقیر کجا میرود دلت



طبقه بندی: اشعاردر وصف امام زین العابدین(ع)،

تاریخ : دوشنبه 12 خرداد 1393 | 02:01 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی
از سکوتم صدا درست کنید
ذکر یا ربنا درست کنید
ببرید و بیاورید مرا
بلکه از من گدا درست کنید
در دلم گر بناست خانه کنید
اول این خانه را درست کنید
میشود سنگ دستتان بدهم
میشود که طلا درست کنید
هرچه میل شماست تسلیمیم
یا خرابم و یا درست کنید
فقر ما را کسی درست نکرد
ای کریمان شما درست کنید
شد اگر شکر ، اگر نشد یک وقت
می نشینم تا درست کنید
بعد از آن که مدینه ام بردید
سفر کربلا درست کنید
از لب ما دعا نمی افتد
کربلا ،کربلا نمی افتد
این قبیله هم شبیه هم اند
این کرم زاده ها چه با کرم اند
چه نیازی است تا بزرگ شوند
در همان کودکی مسیح دم اند
زنده ام میکنند مثل مسیح
بر تن مرده ام اگر بدمند
همه آماده ی بلا هستند
جاده های عروج پیچ و خم اند
عاشقان بیشتر پی نامند
عاشقانی که عاشقند کم اند
عاشقان در نگاه آل علی
گر اسیرند باز محترم اند
دختران قبیله های عرب
خادم شهربانوی عجم اند
عجمی کرده اند جانان را
آبرو داده اند ایران را
ای مناجات تا خدا رفته
عرش را تا به انتها رفته
کیسه کیسه به شانه نان برده
خانه خانه سوی گدا رفته
بی تو معراج هم کسی برود
بی وضو محضر خدا رفته
بسکه در حال سجده افتاده
رنگ پیشانی شما رفته
برکت می رسد غلامت اگر....
سر سجاده ی دعا رفته
محمل ما به گِل فرو رفته
محمل ما شکسته وا رفته
چاره ای کن برای ما ور نه
رمضان ، آبروی ما رفته
آبرو دار پنجم شعبان
دارد از راه میرسد رمضان
ای مناجاتی سرای حسین
ذکر آمین ربنای حسین
ای تمام صحیفه ات شرح
آخرین ناله و دعای حسین
مقتل تو صحیفه ات باشد
داده ای شرح کربلای حسین
کاش مثل تو روضه خوان بشویم
تا اقامه کنیم عزای حسین
به زبان دعا بیان کردی
چه کشیدند بچه های حسین
آه تیر سه شعبه و حلق
طفل معصوم بی خطای حسین
الامان از حکایت زینب
وای از روز ماجرای حسین
چقدر کریه میکنی یعقوب
مژه ات ریخته برای حسین
بعد از آن که بدن مرتب شد
سر بنه روی بوریای حسین
روی قبرش نوشتی یا مظلوم
لک روحی فدا ابا المهموم
علی اکبر لطیفیان



طبقه بندی: اشعاردر وصف امام زین العابدین(ع)،
برچسب ها: علی اکبر لطیفیان،

تاریخ : دوشنبه 12 خرداد 1393 | 02:01 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی
آمد آن ماه كه خوانند مه انجمنش
جلوه گر نور خدا از رخ پرتو فكنش
آیت صولت و مردانگى و شرم و وقار
روشن از چهره تابنده و وجه حسنش
ز جوانمردى و سقائى و پرچمدارى
جامه اى دوخته خیاط ازل بر بدنش
آنكه آثار حیا جلوه گر از هر نگهش
وانكه الفاظ ادب تعبیه در هر سخنش
میوه باغ ولایت به سخن لب چو گشود
هم فلك گشت كه تا بوسه زند بر دهنش
كوكب صبح جوانیش نتابیده هنوز
كه شد از خار اجل چاك چو گل پیرهنش
آنچنان تاخت به میدان شهادت كه فلك
آفرین گفت بر آن بازوى لشكر شكنش
همچو پروانه دلباخته از شوق وصال
آنچنان سوخت كه شد بى خبر از خویشتنش
خواست دستش كه رسد زود بدامان وصال
شد جدا زودتر از سایر اعضا ز تنش
كوته از دامنت اى شاه مكن دست (رسا)
از كرم پاك كن از چهره غبار محنش



طبقه بندی: اشعاردر وصف امام زین العابدین(ع)،
برچسب ها: آمد آن ماه كه خوانند مه انجمنش،

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

  • خرید مسکن
  • آریس پیکس
  • وبلاگ شخصی
  • جاده ماز
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic