تاریخ : شنبه 17 خرداد 1393 | 08:47 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی

داستان بدهکاری

درکنار یکی از سواحل دریای سیاه باران می بارد، و شهر کوچک همانند صحرا خالی بنظر می رسد.
درست هنگامی است که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمنبای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند.

ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود.




طبقه بندی: حکایت ها،
برچسب ها: داستان بدهکاری،

تاریخ : شنبه 17 خرداد 1393 | 08:46 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی

کلنل ساندرس

کلنل ساندرس یک روز در منزل نشسته بود در این میان نوه اش آمد و گفت: بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه میخری؟
او نوه اش را خیلی دوست می داشت، گفت: حتماً عزیزم، حساب کرد ماهی ۵۰۰ دلار حقوق بازنشستگی میگیرم و حتی در مخارج خانه هم می مانم. شروع کرد به خواندن کتاب های موفقیت.





طبقه بندی: حکایت ها،
برچسب ها: کلنل ساندرس،

تاریخ : شنبه 17 خرداد 1393 | 08:46 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی

خوک و گاو

 

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:

نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.

کشیش گفت:

بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.





طبقه بندی: حکایت ها،
برچسب ها: خوک و گاو،

تعداد کل صفحات : 5 :: 1 2 3 4 5

  • خرید مسکن
  • آریس پیکس
  • وبلاگ شخصی
  • جاده ماز
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات