تاریخ : چهارشنبه 6 فروردین 1393 | 12:35 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی
الا یا ایها الساقى ادر كاسا و ناولها        كه عشق آسان نموداول ولى افتاد مشكلها
صلاح كار كجا و من خراب كجا        ببین تفاوت ره از كجاست تا به كجا
اگر آن ترك شیرازى به دست آرددل ما را        به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
به ملازمان سلطان كه رساند این دعا را        كه به شكرپادشاهى ز نظر مران گدا را
دل مى رود ز دستم صاحبدلان خدا را        دردا كه راز پنهانخواهد شد آشكارا
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را        كه سر به كوه وبیابان تو داده اى ما را
ساقیا برخیز و در ده جام را        خاك بر سر كن غم ایام را

ادامه مطلب

طبقه بندی: اشعار عرفانی،
برچسب ها: دیوان حافظ،

تاریخ : چهارشنبه 6 فروردین 1393 | 12:32 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی

سیر نمی‌شوم ز تو نیست جز این گناه من

سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من

سیر و ملول شد ز من خنب و سقا و مشک او

تشنه‌تر است هر زمان ماهی آب خواه من

درشکنید کوزه را پاره کنید مشک را

جانب بحر می روم پاک کنید راه من

چند شود زمین وحل از قطرات اشک من

چند شود فلک سیه از غم و دود آه من

چند بزارد این دلم وای دلم خراب دل

چند بنالد این لبم پیش خیال شاه من

جانب بحر رو کز او موج صفا همی‌رسد

غرقه نگر ز موج او خانه و خانقاه من

آب حیات موج زد دوش ز صحن خانه‌ام

یوسف من فتاد دی همچو قمر به چاه من

سیل رسید ناگهان جمله ببرد خرمنم

دود برآمد از دلم دانه بسوخت و کاه من

خرمن من اگر بشد غم نخورم چه غم خورم

صد چو مرا بس است و بس خرمن نور ماه من

در دل من درآمد او بود خیالش آتشین

آتش رفت بر سرم سوخته شد کلاه من

گفت که از سماع‌ها حرمت و جاه کم شود

جاه تو را که عشق او بخت من است و جاه من

عقل نخواهم و خرد دانش او مرا بس است

نور رخش به نیم شب غره صبحگاه من

لشکر غم حشر کند غم نخورم ز لشکرش

زانک گرفت طلب طلب تا به فلک سپاه من

از پی هر غزل دلم توبه کند ز گفت و گو



ادامه مطلب

طبقه بندی: اشعار عرفانی،
برچسب ها: گلچین غزلیات مولوی،

تاریخ : چهارشنبه 6 فروردین 1393 | 12:31 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی


گلچین غزلیات هوشنگ ابتهاج

رحیل

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت 
 
دیدیم کزین جمع پرکنده کسی رفت 
 
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ 
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت 
 
آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند 
 
وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت 
از پیش و پس قافله ی عمر میدنیش 
گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت 
 
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم 
 
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت 
 
رفتی و فراموش شدی از دل دنیا 
 
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت 
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد 
 
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت 
 
این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست 
 
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

هنر گام زمان

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است 
 
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است 
 
گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری 
 
دانی که رسیدن هنر گام زمان است 
 
تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی
 
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است 
 
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود 
 
دریا شود آن رود که پیوسته روان است 
 
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند 
 
بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است 
 
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه 
 
این دیده از آن روست که خونابه فشان است 
دردا و دریغا که در این بازی خونین 
 
بازیچه ی ایام دل آدمیان است 
 
دل بر گذر قافله ی لاله و گل داشت 
 
این دشت که پامال سواران خزان است 
 
روزی که بجنبد نفس باد بهاری 
 
بینی که گل و سبزه کران تا به کران است 
 
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی 
 
دردی ست درین سینه که همزاد جهان است 
 
از داد و داد آن همه گفتند و نکردند 
 
یارب چه قدر فاصله ی دست و زبان است 
خون می چکد از دیده در این کنج صبوری 
 
این صبر که من می کنم افشردن جان است 
 
از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود 
گنجی ست که اندر قدم راهروان است



ادامه مطلب

طبقه بندی: اشعار عرفانی،
برچسب ها: اشعار عرفانی، گلچین غزلیات هوشنگ ابتهاج،

تعداد کل صفحات : 6 :: ... 3 4 5 6

  • خرید مسکن
  • آریس پیکس
  • وبلاگ شخصی
  • جاده ماز
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic