تاریخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | 02:32 ب.ظ | نویسنده : مصطفی آغبلاغی تبریزی

چــنگ شعـــر مثــنوی

مولانا دربارۀ سومین خلیفۀ خویش، حسام الدین چلبی سروده است.

مـــدتـــی ایـــن مثــنوی تـاخــــیر شد
مهلـــتی بایســـت تـا خـــون شیر شد
تا نــــزایــد بخـــت تـــو فــــــرزند نو
خون نگردد شیر شیرین خوش شنو
چون ضیاً الحــق حسام الدین عنان
بــــاز گـــــردانیــد ز اوج آســـــمان
چون به معـــراج حقایــق رفته بود
بی بهارش غنچه های نشکفــته بود
چون ز دریا سوی ســاحل باز گشت
چنگ شعـــر مثـــنوی با ساز گشت
مثـــنوی کــــــه صیـــقل ارواح بود
بازگشــــتش روز اســـــتفــــتاح بود
مطــــلع تاریـــخ این ســـودا و سود
سال اندر ششصد وشصت و دو بود
بلـــبلی ز یـــنجا بُرَفـــت و بازگشت
بهــر صـــید این مــــعانی باز گشت


دفتر دوم " مثنوی معنوی " با این بیت ها زمانی آغاز می شود که حسام الدین چلبی از معراج حقایق بر می گردد و بدینگونه چنگ مثنوی، آهنگ گمشدۀ خود را از سر می گیرد. همان سان که نام شمس با دیوان غزلیات مولانا پیوند خورده است و مولانا شمس را گویندۀ دیوان غزلیات تلقی می کند و در پایان بیشترینه غزلها نام شمس را ذکر می کند، به همانگونه نام حسام الدین نیز با " مثنوی معنوی " در پیوند است. چنان که مولانا در سر آغاز دفتر ششم، مثنوی را به نام حسام الدین " حسامی نامه " می خواند.

ای حـــیات دل حُـسام الــدین بسی
میل می جــوشد به قسم سـادِ سی
گشت از جــذب چو تو عـلامه یی
در جهان گردان حسامی نامه یی
پیــش کش می آرمت ای معـنوی
قســم سادِ س در تـــمام مثـــنوی


بدون تردید این یکی از سر فرازی های حسام الدین چلبی است که مولانا " مثنوی معنوی " را بنابر خواهش او سروده است که پژوهشگران سال 657 را، سال آغاز سرایش " مثنوی معنوی " می دانند. مولانا پس از غیبت بی باز گشت شمس، بیست و هفت سال دیگر به زنده گی پر بار و عارفانۀ خویش ادامه داد. او در این مدت زمان سیمای عارفانه و پرشکوه شمس را در چهرۀ شیخ صلاح الدین زَرکوب و شیخ حسام الدین چلبی می دید. بانوی دانشمند، " انه ماری شیمل " مولوی شناس فقید آلمانی در کتاب " شکوه شمس " در این ارتباط می نویسد: « سه مرحلۀ الهام بخش در وجود مولوی تکرار شده است، چنان که او پس از تجربۀ سوزان و پر التهاب عشق شمس الدین، در صحبت صلاح الدین آرامش روحی یافت. تاثیر و نفوذ حسام الدین چلبی او را به نهایت کمال فکری رساند.» روزی یکی از مریدان از مولانا پرسید که از میان شمس، صلاح الدین و حسام الدین زَرکوب، کدام یک برتر است؟ مولانا گفته بود: شمس خورشید است، صلاح الدین ماه و حسام الدین ستاره. سلطان ولد این موضوع را این گونه در " مثنوی ولدی " یا " ولد نامه " بیان می کند:

آن یکـــی بـــاز گفـــت، مـــولانــــا !
زین سه نایــــب کـــدام بـــود اعـــلی
گفتـــش انـــدر جـــواب کـــی همراه
شمس چون مهر بد، صلاح چون ماه
چون ســـتاره ست شه حـــسام الحق
ز انکه گشـــته ســـت با ملک ملحق
همه را یک شـــناس چـــون که ترا
مــی رســـانند هـــر یکـــی به خـــدا
دامـــن هـــــر یکـــی که گیـــری تو
زنـــــده گــــردی دیگـــر نمیـــری تو


پس از خاموشی شیخ صلاح الدین به سال 657 قمری، مولانا چند سالی بر احولال مریدان نظارت داشت و از آن میان حسام الدین چلبی را می دید که با وجود داشتن علم حال از علم قال نیز بهره مند است. غیر از این او در نظر مولانا نه تنها تجسم تازه یی از روح شمس بود، بلکه او برای مولانا خاطرۀ زنده یی از ذوق و حال شیخ صلاح الدین زرکوب نیز بود، که چنان مرواریدی در میان مریدان دیگر می درخشید. در حقیقت مولانا سومین خلیفۀ خود را انتخاب کرده بود، اما حسام الدین هنوز سی و پنج سال داشت و مولانا نگران آن بود که اگر امر انتخاب حسام الدین را به جا نشینی صلاح الدین اعلان کند، ممکن شماری از مریدان بهانه گیر اعتراض کنند که او هنوز برای مرشدی و شیخی بسیار جوان است!. چنین بود که مولانا تا پنج سال دیگر صبر میکند و پس از آن به سال 662 است که حسام الدین را خلیفۀ خویش و یاران می سازد. در " ولد نامه " می خوانیم:

چون که رفت از جهان صلاح الدین
شیـــخ گفـــت ای حـــسام حق آیین
بعـــد از این نایـــب و خلیـــفه تویی
ز انـــکه اندر مـــیانه نیست دو یی
شیـــخ این را به جـــای آن بنشاند
بر ســـرش نـــورها نـــثار افـــشاند
گفـــت اصحـــاب را که ســـر بنهید
پیـــش او عـاجـــــزانـــه پر بنهـــید
هـــــمه امـــرش ز دل به جــا آرید
مهـــر او را درون جـــــان کـارید


گفته شده است که شمس تبریزی نیز شیفتۀ زهد و مجاهدۀ حسام الدین جوان بوده و مولوی در برخی از مکتوباتش از عشق خود نسبت به حسام الدین که با او به وصال کامل روحانی رسیده است حکایت می کند. چنان که باری در بارۀ او می گوید: « هم فرزند مرا، هم پدر، هم نور مرا، هم بصر...» مولانا، حسام الدین را پیش از طلوع شمس در قونیه می شناخت. در آن زمان حسام الدین جوان نو رسیده یی بود که پس از خاموشی پدرش همرا با گروهی از جوانمردانی که با او بودند به خدمت مولانا در آمد. بعداً هم به حلقۀ مریدان شمس پیوست و آنچه از مال و منال دنیا داشت، آن را در راه عشق شمس و مولانا چندین بار نثار کرد. او اندیشه های عارفانۀ شمس و مولانا را برای یاران خود توجیه می کرد و هر چند از حیث دانش و نفوذ کلام و قدرت مادی و معنوی بر صلاح الدین تفوق داشت؛ با این حال زمانی که مولانا از او خواست تا به مریدی شیخ صلاح الدین که مردعامیی بود، در آید، او بی هیچ مخالفتی چنین کرد و تا پایان زنده گی از صلاح الدین متابعت نمود. باری در سفری که مولانا به جستجوی شمس روانۀ شام بود، حسام الدین در خدمت مولانا بود و آخرین باری هم که مولانا درجستجوی شمس راهی دمشق گردید او را در قونیه نقیب یاران ساخت. به روایت افلاکی: « بعد از آن که چهل روز تمام بگذشت، حضرت خداوندگار ازغایت سوز درون، و جهت تسکین حساد و شماتت اعدای بی اعتقاد، چلبی حسام الدین را نقیب یاران کرده، سوم بار به طلب مولانا شمس الدین، سفر شام در پییش گرفت و سالی بیشتر یا کمتر در دمشق متمکن شد....»

حسام الدین چلبی به سال ششصد و بیست و دو، در ارومیه چشم به جهان گشود. نام او حسن و نام پدرش محمد است و جدش نیز حسن نام داشته است. او را به نام چلبی یا چلپی یعنی پیشوا و رهبر نیز یاد کرده اند. چند سالی از عمر او نگذشته بود که پدرش همراه با یاران و وابسته گان به قونیه آمد. او از نوجوانی به تصوف و عرفان علاقمند بود و آرزو داشت تا روزی به شناخت مکتب اشراق از دیدگاه های عملی و نظری دست یابد. پدر و نیاکان حسام الدین چلبی همه پیشوایان طریقت فتوت بودند و چون این طایفه به شیخ خود " اخی " می کفتند، بناً به نام " اخیان " شهرت پیدا کردند و حسام الدین را به مناسبتی که پدر و جدش اخی بودند، " ابن اخی ترک " می گفتند. فتیان گروهی از جوانمردان بودند که از صدر اسلام برای خود تشکیلاتی داشته اند اسرار آمیز، و تنها مسلمانان می توانستند که به این فرقه بپیوندند و جوانمردی را پیشۀ خود سازند. جوانمردان اگر مالی می داشتند در میان تهیدستان تقسیم می کردند؛ با فرو دستان مهربان و یار و یاور بودند و اما با فرا دستان و مستبدان پیوسته در مبارزه به سر مب بردند. بدینگونه فتوت خود ایثاراست. یعنی برتر داشتن و بر گزیدن غیر بر خود و این امر در حقیقت بالا ترین مرحلۀ سخاوت است. فتیان پاسبانان آسایش زنده گی برادران دینی خود بودند. از مسافران و غریبه ها مهمان داری می کردند. متحد و یک پارچه بودند و پیوسته به نیازهای مردم توجه داشتند. فتوت با اداب و شیوه های خاصی آن در سده های هفتم و هشتم در سر تا سرشهر های اسلامی و به ویژه در روم شرقی رواج داشت و در اکثر شهرهای آن فتوت خانه ها دایر بود. حسام الدین در میان فتیان و جوانمردان قونیه که بیشترینه از پرورش یافته گان پدر او بودند، شهرت و محبوبیت فراوانی داشت و او را مرشد و مربی خود می دانستند. شماری از مولوی شناسان بر این باور اند که جاذبۀ معنوی و کمال علمی حسام الدین چلبی پیشوای فتیان قونیه از جاذبۀ شمس کمتر نبوده است. آن گونه که گفته آمدیم حسام الدین از شمار فتیان بود، او گذشته ازعلم حال ازعلم قال نیز سر رشته یی داشت و در میان فتیان و جوانمردان قونیه از محبوبیت گسترده یی برخوردار بود. غیر از این علاقه و محبت مولانا نسبت به حسام الدین سبب می شد تا مریدان بیشتر و بیشتر مجذوب آن گردند و به حکم آنچه مولانا گفته بود نه تنها حسام الدین را به چشم یک انسان الهی می دیدند؛ بلکه به حکم او نیز تسلیم بودند و احوال و اطوار او را تقلید می کردند. بدینگونه مخالفتی در میان مریدان نسبت به او وجود نداشت و در این سالها قونیه در آرامش خاصب به سر می برد.علاقۀ مولانا با حسام الدین چنان بود که بدون او هیچ جایی آرامشی نمی یافت و خاطرش نمی شگفت؛ بلکه خاموش و اندوهگین در گوشه یی می نشست و لب به سخن نمی گشود. مولانا حسام الدین را سالک راه حقیقت می دانست و باور داشت آن معانی و اوصافی که در حسام الدین است در دیگران نیست. روزی حسام الدین را با تشریفاتی خاصی به خانقاه فتیان می بردند تا به شیخی فتیانش بر گزینند، مولانا سجادۀ حسام الدین را بردوش افگند و پای پیاده با یاران و اخیان به راه افتاد و او را به خانقاه برد. بزرگترین سر افرازی حسام الدین در ادبیات عرفانی فارسی دری این است که مولانا، " مثنوی معنوی " را به خواهش و پیشنهاد او سروده است و چنین است که مولانا در مقدمۀ مثنوی نه تنها او را کلید خزاین عرش می داند؛ بلکه او را بایزید وقت و جنید زمان نیز می خواند. درسفر عرفانی که داریم همچنان در شهر قونیه در پشت دروازه حجرۀ مولانا نشسته ایم و صدای او را می شنویم که می سراید:

بلبلی زینجا برفت و باز گشت
بهر صید این معانی باز گشت
ســاعد شه مسکن این باز باد!
تا ابد بر خلـق این در باز باد!


و حسام الدین با شور عارفانه یی بیت ها را به آهسته گی زمزمه می کند و روی ورق های سپید کاغذ می نویسد. حسام الدین چلبی چهل سال داشت که مولانا او را به سال 662 قمری به جا نشینی صلاح الدین زرکوب برگزید و بدینگونه او سومین خلیفۀ مولانا بود. سلطان ولد در " مثنوی ولدی " می گوید که حسام الدین مدت ده سال با مولانا همدم بود تا این که مولانا خرقه تهی کرد:

خوش به هم بوده مدت ده سال
پاک و صـــافی مثال آب زلال
بعـــد از آن نقل کـــرد مولانا
زین جـــهان کثــیف پُر ز َعنا


اما شماری از پژوهشگران دوران خلافت حسام الدین و دمسازی او با مولانا را پانزده سال می دانند. این دسته از محققان باور دارند که در واقع خلاقت حسام الدین اندکی پس از خاموشی صلاح الدین زرکوب در محرم 657، آغاز شده بود که در آن زمان حسام الدین سی و پنج سال داشت. این که چرا مولانا در همان زمان رسماً جانشینی حسام الدین را به یاران ابلاغ نکرد، می تواند بیانگر این امر باشد که مولانا از مخالفت شماری از یاران و مریدان بهانه گیر، نگران بوده است و تشویش داشته است که ممکن چنین مریدانی اعتراض کنند که حسام الدین هنوز برای مرشیدی و پیشوایی یاران بسیار جوان است بناً او صبر می کند تا حسام الدین به چهل ساله گی که سن کمال و پخته گیست برسد. باری مولانا، حسام الدین را در مقایسه با شمس و صلاح الدین به ستاره یی همانند کرده بود؛ ستاره یی که او در روشنایی عرفانی آن گرما و فروغ عارفانۀ شمس و صلاح الدین را نیز می دید. داکتر عبدالحسین زرینکوب در کتاب " پله پله تاملاقات خدا " می نویسد که: « عشق حسام الدین در حق مولانا تا حدی بود که باری از وی اجازه خواست تا مذهب شافعی را که مذهب او و پدرانش بود رها کند و به تبعیت ازمولانا در فروع، احکام مذهب حنفی را که مولانا و پدرانش در خراسان و ماورالنهر بر آن رفته بودند، پیش گیرد؛ اما مولانا، که به " اصوِل اصوِل اصوِل دین " می اندیشید، به این تبدیل مذهب که در باب " فروعِ فروعِ فروعِ دین " بود رضا نداد و با الزام عشق و تسلیم او را از این کار باز داشت.» مولانا در این سالها در کنار حسام الدین به نوعی آرامش روحانی دست یافته بود، یاران و مریدان با حسام الدین نه تنها مخالفتی نداشتند؛ بلکه او را به مرشدی و پیشوایی خویش پذیرفته بودند و از او متابعت کامل میکردند. " مثنوی معنوی " که از آن به عالی ترین حماسۀ عرفانی عالم، نیز تعبیر کرده اند، درنتیجۀ همدمی حسام الدین و مولانا، در همین سالها سروده شده است. روایت است که باری حسام الدین مریدانه از مولانا تمنا کرد تا اثری به شیوۀ " حدیقةالحقیقه " یا " الهی نامۀ " حکیم سنایی و " منطق الطیر " شیخ فریدالدین عطار بسراید و اندیشه های عرفانی خود و شمس را به رشتۀ نظم بکشد، تا یاران و مریدان در مجالس سماع آن را بر خوانند. آمده است که مولانا با لبخندی دست به گوشۀ دستار خویش برد و نوشته یی را بر گرفت و به حسام الدین داد تا بر خواند. مولانا به حسام الدین می گوید بخوان و ببین که هر چند حکیم سنایی و شیخ فریدالدین عطار هر کدام علامۀ زمان خود بودند؛ ولی اغلب از فراق سخن می گفتند و ما همه از وصال می گوییم. حسام الدین که سراپا در هالۀ از هیجان و جذبۀ عرفانی فرو رفته بود، با آن صدای نیکویی که داشت خواندن آن نوشته را که هژده بیت نخستین مثنوی بود آغاز کرد و در یک لحظه فضای اتاق از طنین عارفانۀ حکایت و شکایت " نی " لبریز گردید:

بشـــنو از نـــی چــون حکایت مـی کند
از جـــــدایــــی هــــا شــکایت مـی کند
کـــــز نیســـتان تا مــــرا ببـــریـــده اند
از نفیـــــرم مـــــرد و زن نـــالیـــده اند
ســـینه خواهم شــرحه شـرحه از فراق
تـــا بگـــــویـــم شـــــرح درد اشتـــیاق
هـر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بـاز جــــوید روزگـــار وصـــل خویش
مــن به هــــر جمعیــــتی نـــــالان شدم
جفـت خـوش حــالان و بد حــالان شدم
هـــر کسی از ظـــن خــود شـد یار من
از درون مـــن نجســـت اســــرار مــن
سِـــــر مـن از نالـــــۀ مـــن دور نیست
لیـــک چشم و گــوش را آن نور نیست
تــن ز جان و جان ز تن مسـتور نیست
لیـــک کس را دید جـان دســتور نیست
آتشســـت این بانـــگ نــای و نیست باد
هـــر کـــه این آتـــش ندارد، نیست باد
آتـــش عشــق اســـت کانـــدر نی فـــتاد
جوشش عشق اســت کانـــدر می فـــتاد
نی حـــریفی هـــر کــه از یاری بُـــرید
پــرده هـــایش پـــــرده هـــای مــا دُرید
همچـــو نی زهــــری و تریاقی کی دید
همچـــو نی دمسـاز و مشـــتاقی که دید
نـــی حــدیث راهِ پُــر خـــون مـــی کند
قصـــه هـــای عشــق مجــنون مـی کند
محــرم این هوش جـز بی هـوش نیست
مـرزبان را مشـــتری جـز گوش نیست
درغـــــم مـــا روزهـــــا بیـــــگاه شـــد
روزهـــــا با سوزهـــا همـــــــراه شـــد
روزهـــا گــر رفـت گـو رَو باک نیست
تو بمــان ای آنـک چـون تو پاک نیست
هـــر کـه جـــز مـاهی ز آبــش سیر شد
هـر که بـی روزیســت روزش دیر شد
در نـــــیابد حـــــال پخـــته هیــــچ خـم
پـــس سخــــن کـــوتاه بایـــد والســلام



طبقه بندی: اشعار با قالب مثنوی،
برچسب ها: چنگ شعر مثنوی،

  • خرید مسکن
  • آریس پیکس
  • وبلاگ شخصی
  • جاده ماز
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات